از خاطرات و تجربیات دیگرانتورکمن صحراسیاسی

یادواره؛ شیرلی قهرمان در شکنجه گاه رژیم شاه

شیر محمد درخشنده توماج، که همه او را توماج صدا می کردند. از چهره اش به روشنی نشان می داد ترکمن است. برایم گفته بود يك بار به مدت ۶ماه در زندان بوده و حالا دوباره او را گرفته اند. مضمون کامل پرونده اش را بخاطر ندارم. اما شکنجه بسیار شده بود و کف پاهایش هنوز بدرستی خوب نشده بود. از آنها که حتا يك بار به اطاق شکنجه رفته اند می دانند که وقتی کف پاها زخم می شود یعنی چه؟                                                        

  • توضیح: مرکز مطالعات تورکمن در راستای شناساندن شخصیت های ملی، روشن ساختن صفحات تاریک مبارزات ملی ملتمان سعی و تلاش می کند. در این رابطه خاطره یکی از هم بندی های شیرلی قهرمان را در اینجا می آوریم.
  • آرنه گلی
  • مدیر مرکز مطالعات تورکمن

————————————————————————————————————————————–

توماج: از جزنی و یارانش که بیشتر نیستیم!

هر روز، روزنامه را ساعت هفت و نیم، یا هشت بعد از ظهر توی بند می دادند. اندرزگاه شماره يك امنیتی زمان شاه را می گویم و آخر های فروردین ۵۴ را. که ساعت ۵ر ۴ صدا زدند «بیائید روزنامه را بگیرید » .

بر حسب اتفاق، آن روز نزديك در هشت بودم و روزنامه را گرفتم… عنوان بزرگی روزنامه خبر از حادثه ای شوم میداد. ۹ زندانی در حالی که قصد فرار داشتند کشته شدند.

بسرعت دنبال نام زندانیان گشتم … بیژن جزنی، مشعوف، کلانتری، کاظم ذوالانوار چوپان زاده … دیگر نتوانستم ادامه دهم. با شتاب روزنامه را توی بند بردم. اول سراغ ابراهیم دینخواه رفتم که محکوم به حبس ابد بود و مقاومت دلیرانه اش را به هنگام شکنجه همه شنیده و دیده بودند. گفتم: «جزنی اینارو کشتند.». شانه هایم را با خشونت تکان داد و گفت: «چی میگی؟ هیچ شوخی خوبی نیست!» چندتا از بچه های هم زنجیر دیگر هراسان آمدند که «چه شده؟ »

گفتم: «اینجاست توی روزنامه نوشته اند!». بعد دینخواه با نگرانی خبر را خواند و دیگران نیز. به فاصله ی کوتاهی سکوت اعتراض آمیزی فضای بند دو و سه را انباشت. همه آمدند به حیاط و فریادی از بند ۵ سکوت را شکست که شهیدشان کرده اند.

سرهنگی زمانی در حالی که سینه اش را جلو داده بود آمد توی بند و با گردنی افراشته به این سو و آن سو نگاه کرد. همه روی زمین نشستند که اتحاد و یکپارچگی را نشان دهند و اعتراضشان را.

همانجا بود که احساس کردم کسی دارد دندان قروچه می کند. از فرط خشم قرار ندارد. با او تنها سلام و علیکی داشتم. پرسید: «تو خبر را کامل خوانده ای؟» موضوع را کامل میدانی؟ بگو که چی نوشته اند؟ خبر را گفتم گفت: «بیشرفها بچه ها رو شهید کرده اند آنوقت می گویند در حال فرار … كثافتها … فاشیستها» شیر محمد درخشنده توماج بود، که همه او را توماج صدا می کردند. از چهره اش به روشنی نشان می داد ترکمن است. برایم گفته بود يك بار به مدت ۶ماه در زندان بوده و حالا دوباره او را گرفته اند. مضمون کامل پرونده اش را بخاطر ندارم. اما شکنجه بسیار شده بود و کف پاهایش هنوز بدرستی خوب نشده بود. از آنها که حتا يك بار به اطاق شکنجه رفته اند می دانند که وقتی کف پاها زخم می شود یعنی چه؟

همیشه می گفت: «نامردها چطور می توانند دروغ به این آشکاری بگویند. همه ی ما میدانیم که زندانی را با چه غل و زنجیری می برند و می آورند و حالا فرار و در حال فرار کشته شدن بی شرمی و جنايت هم اندازه ای دارد!» از آن روز با هم خیلی صمیمی شدیم. چراکه توی زندان هم به هر کسی نمیشد اعتماد کنی و راحت حرف بزنی البته بیشتر بچه ها با هم جور بودند. اما هر زندانی یکی دو نفر را برای درددل، یا احیانا آموزشهای سیاسی انتخاب می کرد. من هم توماج را انتخاب کردم.

زیاد حرف نمی زد. اما خیلی زیاد ورزش می کرد. جزء انگشت شمارهایی بود که هم صبح و هم عصر ورزش می کرد و این را وظیفه می دانست. و داخل کمون زندگی می کرد و وقتی «کار گروهی» می دادند بشدت مسئول بود. در حرکتهای جمعی همیشه شرکت داشت. بیاد دارم که زندانبانها پخش میوه برای جمع را ممنوع کرده بودند. اما بچه ها مقاومت می کردند. یکی هم توماج بود که خواهان پخش میوه بود. برای اینکار در حیاط زندان اسم توماج را نگهبان نوشت و کتک مفصلی خورد. خدماتهایی داشت که انسان را مجبور می کرد ستایشش کند. قاطع بود و هر جا که پای منافع جمع بود گذشت سرش نمیشد. گاهی همین سر سختی اش داد سیاسی های محافظه کارها را در می آورد.

حالا با بی شرمی و وقاحت می گویند: توماج عفو نوشته است.

همای آنهایی که سال ۵۵ در زندان بودند، زندانی شان تمام شده بود و آزادشان نکرده بودند می دانند چیزی به نام ملی کشی وجود داشت، بیشتر کسانی که پیش از پایان زندانی شان عفو نوشته بودند؛ آزاد می شدند و یا کسانی که ورقه ی همکاری با ساواك را امضا می کردند؛ آزادشان می کردند. اما توماج زیر بار هیچ کدام نرفت و اگر درست بخاطر داشته باشم بیش از ۶ ماه طول کشید و با هم از زندان اوین آزادشدیم …

ما را سوار مینی بوس کردند و من اولین نفری بودم که در پارك “وی” از مینی بوس پیاده شدم. با توماج روبوسی کردم دستم را فشرد و برایم آرزوی موفقیت کرد. بنظر می آمد که هر دو می دانستیم ناقوس مرگ شاه بصدا درآمده …. روزی که در حیاط زندان اوین با هم قدم میزدیم می گفت هر لحظه این امکان هست که مسلسل هایی بر بام اوین کار بگذارند و همه مان را به رگبار ببندند. اما چه باك از جزنی وبقیه جان بر کف ها که بیشتر نیستیم اگر ما نباشیم؛ مردم که نمی میرند. پوست این حکومت را می کنند. و درست هم می گفت: هر حکومتی که با نیرنگی و فریب علیه منافع خلقها قد علم کند مردم پوست آن حکومت را می کنند. آن روزها هم، رژیم با خلق ترکمن در کشاکش بود و به گونه ای می خواستند که توماج را ضایع کنند و به این وسیله به رخ خلق ترکمن که او را در پنهان ستایش می کرد بکشند. می گفت: می خواهند که بروم به تلویزیون و برای ترکمن ها پیام شاهدوستی بفرستم. اما مگر پینه ی دستهای دهقانان ترکمن از خاطرم رفته ؟ مگر چهره آفتاب سوخته و پر چروك آنان اجازه می دهد که ترکمنی به ترکمن خیانت کند» ….

میدانم روزی فرا خواهید رسید که [جلادهای ساواک]تهرانی های جدید را نیز به جوخه ی اعدام خلق بسپاریم. و می دانم پوست این مزدوران را می کنیم و بر دروازه های آزادی شهرمان آویزان می کنیم تا امپریالیسم به سوگ مزدورانش بنشیند.

حمیدرضا گیرا

از: فصلنامه فرهنگ نوین. کتاب سوم.  اسفند 1358، فروردین 1359

بازنشر: مرکز مطالعات تورکمن

18 می 2020

برچسب ها

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن