احزاب و جمعیت هاتصویریتورکمن صحرا

عکس های تازه یاب: بیاد دو قهرمان، دو رزمنده جنبش ملی-دمکراتیک ملت تورکمن

اخیرا عکس دو جانباخته راه آزادی خلقمان شهدا حاللی حاللی زاده(آلغیر) و عبدالرحمان دلاور اینچه برون به مرکز مطالعات رسید. از ارسال کنندگان این اسناد ذیقیمت تشکرده کرده امیدوارم درباره زندگی و مبارزه شهید اینچه برون اطلاعات جامع تری بدستمان برسد.

تا آنجایی که اطلاع داریم شهید عبدالرحمان از اعضای کانون فرهنگی- سیاسی خلق تورکمن بوده و در جریان اعدام سالهای 1366 بهمراه شش نفر از فعالین سیاسی دستگیر و در شکنجه های تهران پس از تحمل شکنجه های طاقت فرسا اعدام شد. مزارش در نزدیکی بهشهر می باشد.

و اما در باره حاللی زاده قهرمان:

«…حاللی حالليزاده آزاد بایدگردد… رزمنده راه خلق آزاد باید گردد…»

این جملات مضمون شعار پارچه ای بود که همرزمان وی بر سر در مسجد جامع شهر گنبد نصب کرده بودند. در شهرشایع شده بود که حاللی را اعدام خواهند کرد.

تابستان سال 1359 بود در مسجد جامع، مردم بخاطر آزادی حالی تحصن کرده بودند. پاسداران ارتجاع همين تحصن آرام مردم را نیز نمیتوانستند تحمل کنند. تمام خیابانهای اطراف مسجد را محاصره کرده بودند و دائما هشدار میدادند، هدف ارعاب و تهدید مردم بود ولی علیرغم این حرکات مردم به تحصن می پیوستند و همگی خواستار آزادی این فرزند دلاورخلق بودند. ازهمه جا آمده بودند زحمتکشان روستاهای اطراف که او را میشناختند، مردم شهر که می دانستند وی بجرم دفاع از منافع خلق ستمديده ترکمن و مبارز درراه محرومان به بند کشیده شده است…

هيچگاه قیافه مادر پیرش را از یاد نمیبرم با آن موهای سفید و صورت گشاده، آثار ساليان دراز رنج و زحمت از پشت خمیده اش پیداست بخاطر آزادی فرزند مبارزش ازروستا بلند شده و آمده بود تا همراه با دیگر مادران شهدا و خانواده های زندانیان بست بنشید. درست همین قیافه را در محوطه زندان شهربانی نیز دیده بودم وقتی به ملاقات حاللی رفته بودیم چهره اش با صورتی کشیده و استخوانی ولبخندی متین، در پشت میله های زندان بیادم می افتد زیاد حرف نمیزد… هر وقت حرف میزد صدایش با صدای دیگر زندانیان و کسانیکه برای ملاقاتی به زندان آمده بودند، در هم می آمیخت و شنیده نمیشد. “… مادر به همه آشناها سلام برسان…”

«… شماها رفقای حاللی هستید مواظب باشید یکوقت شما را هم نگیرن…” این را مادر میگفت. چه میشود کرد قلب یک مادر درددار و نمیخواهد رفقای پسرش نیز بدست این دژخیمان گرفتارشوند.

چند هفته گذشته بودکه یکروز خبر اعدام ناجوانمردانه اش را شنیدیم، بلافاصله بطرف بیمارستان شیر و خورشید شهر راه افتادیم تعدادی از جوانان شهرکه خبر را شنیده بودند در محوطه بیرون بیمارستان اجتماع کرده بودند. خانواده حاللی برای بردن جسد عزیزانشان از سردخانه بیمارستان آمده بودند…. لحظه ای بعد پیکر عزیزش را که لای پتوپیچیده شده بود از محوطه بیمارستان بیرون آوردند… باورمان نميشد يعني دیگر حاللی در بین ما نیست.

آلغئر مقاومت کرده بود و حاضر نشده بود اسرا جنبش را فاش کند و حاضر نشده بود ازراه خلقش که راه رهائی تمامی مردمان و ستمدیدگان است روی برگرداند و ننگ رسوائی را بر پیشانی زند. مراسم تدفین این مبارز راه خلق علیرغم تهدید ارگان های حکومتی با شرکت گسترده دهقانان زحمتکش و مردم مبارزو انقلابی ترکمنصحرا برگزار شد…

در آنجا باز هم مادر را می بینم با موهای سفیدِسفید، چهره اش از قبل شکسته تر و چروکیده تربنظر مي آيد. ازدور ما را شناخت نزدیک که شدیم در آغوشمان گرفت زیر گوشم زمزمه میکرد “… میدانستم که این جلادان فقط خون میخواهند حاللی را هم گرفتند، ولی او تا آخرین لحظه به آرمان پاکش، به خلقش وفا دار ماند…”

یکی از هم بندان آلغیر در زندان گنبد در خاطراتش چنین نوشت:

“من هرگز آن شب تلخ مرداد ۱۳۵۹ را فراموش نخواهم کرد. ماه رمضان بود. زندانیها تا وقت سحر می نشستند. حدود ساعت یک و نیم شب بود نگهبان زندان صدا زد: “حاللی حاللی زاده لباست را بپوش و آماده شو”. حاللی گفت: “برای چه؟” گفت: “بازجویی داری”. همه از جمله خود حاللی می دانست که الان وقت بازجویی نیست، بلکه وقت اعدام است. چون ماه پیش (تیرماه) شهید عبدالله قزل را همین موقع خواب به قتلگاه برده بودند. وقتی قزل را می بردند همه زندانیها در خواب بودند. ولی موقعی که حاللی را می خواستند ببرند همه بیدار بودند.

حاللی لباسش را پوشید. همه نگران، ناراحت و مضطرب بودند. یکدفعه تعدادی از زندانیان عادی به حیاط وسط زندان ریختند و شعار: “ما حاللی زاده را نمی دهیم، نمی گذاریم که او را ببرید” لحظه به لحظه بر تعداد زندانیان اضافه میشد بطوریکه قریب به اتفاق به حیاط زندان آمده شعار می دادند. کردار و رفتار شهید حاللی چنان بود که تمامی زندانیان حتی زندانیان عادی نیز وی را دوست می داشتند.

بعد از حدود پانزده دقیقه رئیس شهربانی بر بالای پشت بام آمده و از دریچه بالای بند با حاللی و دوستانش صحبت کرده که این کارها فایده ندارد و ترا خواهند برد. حاللی گفت: “من حرفی ندارم. من از ابتدا که قدم در این راه گذاشتم این را نیز پذیرفته بودم.” رئیس شهربانی بعدا از زندانیان خواست که شلوغ نکرده به بندهایشان بازگردند. ولی هیچکس به حرف او گوش نمیکرد، آنان همچنان در حیاط زندان بودند و نمی گذاشتند که حاللی از بند خود خارج شود.

حدود یکساعت بعد بود که یکدفعه۵۰-۶۰ پاسدار مسلح مانند شبح های مرگ به لب بام آمده، گلنگدن ها را کشیده آماده شلیک بسوی زندانیان شدند. فرمانده پاسداران با بلندگو به زندانیان گفت: “اگر تا سه دقیقه دیگر به بندهایتان برنگردید، همه تان را به رگبار خواهیم بست. حاللی خوب می دانست که این رذیلان بهر جنایتی ممکن است دست بزنند به حیاط زندان آمده همه را به آرامش دعوت کرد، ولی آنها باز هم حاضر نبودند او را رها کنند. حاللی گفت که این کار فایده ای ندارد و از همه تشکر کرد.

صحنه بسیار دردناک و عجیبی بود. همه زندانیها به صف ایستاده، یکی- یکی حاللی را در آغوش گرفته و میگریستند ولی او می خندید و میگفت: “چرا گریه می کنید؟” تقریبا همه ۱۲۰  نفر زندانی شهربانی گنبد وی را در آغوش گرفته میگریستند، حتی پاسبانهای شهربانی نیز اشک در چشمانشان حلقه زده بود. در آخرین لحظات حاللی در کنار درب خروجی محوطه زندان با چهره ای خندان بطرف همه دوستانش دست تکان داده و بعدا دو دست خویش را بهم جفت کرده بعلامت پیروزی بالا برد. من هرگز آن شب تلخ مرداد ۱۳۵۹ را فراموش نخواهم کرد.

بعدا که عکسهای شهید حاللی زاده را پس از اعدام از وی برداشته اند را دیدم مشاهده کردم که اطراف چشمان و صورت وی کاملا کبود شده بود. زانوهای شلوارش بر اثر کشیده شدن بر زمین پاره شده بود. پاسداران انقلاب اسلامی در آخرین لحظات قبل از تیرباران بخاطر آنچه که در زندان گذشته بود وحشیانه وی را کتک زده و شکنجه داده بودند.” (از خاطرات عبدی- نشریه تازه یول. ش. ۹ بهمن ۱۳۶۹)

 

هنوز هم هروقت ازشهر کلاله بیرون میروی، درچند کیلومتری آن نرسیده به روستای “قره خوجه” زادگاه حاللی میرسی. در آنجا تپه ای بچشم میخورد بنام  “آلغئردپه” تپه ای که روی آن پیکر پاک حاللی را به خاک سپرده اند.

 زحمتکشان روستایش این تپه را به نام فرزند برومند و انقلابی شان حاللی، “آلغئر تپه” نامگذاری کردند. سنگ قبر وی را می گویند سپاه تخریب کرده است.

برچسب ها

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن