تورکمن صحرا

دکلمه: آه صحرای داغدار و در بندم … !

میدانم که من، ما و آنها همگی از تنۀ تنومند جسارت و شهامت تو برخاسته ایم و با سرود زندگی، مهر آزاده گی را از تو آموخته ایم. آری ای صحرای داغدار و در بندم و ای صحرای در رنجم ، زخم تن تو آه قلب شکستۀ حیات است که نالۀ درد در دل دارد و آهی نمی کشد.

امروز تاریکی بر بام خانه ات نشسته و غاصبان روشنایی بر مسند جهالت ، تو در میان کوهی از شرافت ، اما ناقصان عقل در درگاه رذالت. تو عاشق رهایی، اما غاصبان در پی فلاکت.

آه صحرای داغدار و در بندم، هنوز هم در دلم آتشی برپاست . آتشی که نغمه های خاموش فریاد را در میان بغضهایم به اسارت گرفته اند و نگاهم را در ورای ظلمت و در طاقچه های تاریکخانه به سخن می طلبند تا سرود با هم بودنمان را از نو بنویسند و تارهای انتهای نگاهم را در قفسه آرزوهایم بچینند.

ای صحرای داغدار و در بندم که در وصف شهامت ترانۀ برخاستن را می سرایی، تا روشنایی کم سوز امید را با آهنگ زخم تنت و در صحرای خاموش بیآرایی و بپرورانی.

میدانم که چشم در انتظار فریاد هستی و میدانم که هر قطره از اشکت که فریاد جانسوز تن خسته ات هستند، هنوز در لابلای بیتهای رهایی، آهنگ برخاستنش را زیر لبهایش زمزمه میکند.

میدانم که من، ما و آنها همگی از تنۀ تنومند جسارت و شهامت تو برخاسته ایم و با سرود زندگی، مهر آزاده گی را از تو آموخته ایم. آری ای صحرای داغدار و در بندم و ای صحرای در رنجم ، زخم تن تو آه قلب شکستۀ حیات است که نالۀ درد در دل دارد و آهی نمی کشد.

امروز تاریکی بر بام خانه ات نشسته و غاصبان روشنایی بر مسند جهالت ، تو در میان کوهی از شرافت ، اما ناقصان عقل در درگاه رذالت. تو عاشق رهایی، اما غاصبان در پی فلاکت.

آه صحرای در بندم میخواهم دمی در میان آغوشت ترانۀ لالایی ات را که از هجرت و جدایی، از بیداری و حسرت و از امیدهای برخاستن بسوی حیات می سروده ای بشنوم. تا نفسی تازه بر وجودم ببارد و آشیانه ام را از نو بسازم و غنچه های امیدم را آبیاری بکنم.

آه صحرای عزیز و در بندم، میدانم امروز تو بار دیگر مردانگی و جسارتت را به رخ طبیعت می کشی و میخواهی بار دیگر بیتی از عظمت شهامت و قصیده ای از فریادهای درد را در دل طوفان روزگار بنویسی. میدانم که در زندگیت بارها میخواستند بر زمینت بزنند اما تو همیشه برپا خاستی و بر پا ماندی و با لبنخندی بر لب غاصبان را به تمسخر گرفتی.

آه صحرای من صحرای زیبا و پردرد من. صحرای پر از نفس و پر از امید. بر پا خیز از جا کن بنای ذلت غاصبان را، غاصبان غنچه های امید و حیات را. زیرا تو شایسته تابش نور رهایی هستی، نور حیات و نور بودن و شدن هستی.

آه صحرای در بندم! گلهای صحرایت را شبانگاه برچیده اند و با تابوت خشک و ترک خوردۀ جهل به یغما برده اند تا هیبت و قامت استوارت را به لرزه درآورند که آن تنها نیشخند آزرده گی است که از غرش شیرانت بیخبرند.

آه ای آسمان تیره ای که امروز بر تن خستۀ شیران صحرا اشکهای گریه ات را می ریزی بدان که هنوز صحرایم ساز تارش را بدست نگرفته است. هنور آهنگ رزم دلیرانش را فرا نخوانده است و هنوز با ساز قیام و فریاد غرورآفرینش بیعت نکرده است که خروشش چون طغیان دریا ، بلای جهالت را در خواهد نورد. و نور در بند را رها و روشنایی خاموش منزل را تابشی دیگر خواهد بخشید، که بلبلان ساز عشق را در بیتی و با سازی دیگر خواهند سرود و طراوات گلهای طبیعتش مرهم بخش نفسهای در بندش خواهند شد.

آه صحرای داغدار من … دیگر از چه بگویم که امروز پریشانت کرده اند. ولی باز خنده در لبانت و غرور شهامت در دلت. زیرا غرش فرزندانت و شیران صحرایت در کنارت هستند و در کنارت نشسته اند . زیرا هرگز تو را تنهایت نخواهند گذاشت.

آه صحرای داغدار و دربندم …

رشید!

برگرفته از وبلاگ: گفتمان ترکمن

https://turkmentalk.wordpress.com/

  rashid36@web.de

برچسب ها

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن